این غزل را تعمدآ به عنوان اولین کارم می زنم . امیدوارم که با نظرات سبزتون منو کمک کنید:
ساعت حدود دوازده و مرد در باران
در انتظار قطار ارومیه - تهران
تاخیر کرد دوباره قظار و عودت داد
برگ بلیط منقش به آهن ایران
مثل همیشه کنج لبش kent نهاد" بعد
بین خطوط عجیب و مکرر باران
یک آگهی ( حراج-اکازیون) را دید
- خانم جسارت است دلار یا تومان؟
یک ساعتی گذشت و مرد در رعشه
مهمان سفره ی چربی به صرف دو پستان
احساس گنگ و غریبی در او تلالو یافت
با عطر تند زنانه و مزه ی شامپان
- وقتت تمام شده آقا" دوباره در کوچه
ساعت حدود چهار است و مرد سرگردان
ساعت حدود چهار است و پیش یک تاکسی
- لطفآ مرا ببریدم به سمت گورستان
لينك مطلب نوشته شده در
ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط
مهدی مزارعی
|
