برنامه سالنهاي تئاتر تهران انتهای صفحه

Home Email Archive Designer

...این حال و هوای غربت لعنتی باعث شده که یه جورایی تو یه خلسه ی نامبارک فرو برم و نتیجه هم کاملا معلومه: قلم تعطیل... از لطف همتون ممنونم که با نظراتتون راه پیش پام رو روشن کردید...برای این پست یه غزل خیلی قدیمی رو می نویسم...که حدود ۲ سال پیش کار کردم... امیدوارم مثل همیشه نظرات مفیدتون رو از من دریغ نکنید...یا علی...تا بعد

 

می روم ولی دل شما تکان نمی خورد

می روم و زخم اندکی به جان نمی خورد

می روم و داغدار قصه های نور!هی...

کوچه تان که حسرت عبورمان نمی خورد

یک نفر که پا نهاده بر دل سبک سرم

یک نفر ز دوری تو آب و نان نمی خورد

التماس" خانه ی حضور" درد" بی کسی

واژه های شعر من به هر زمان نمی خورد

می روم و فال هات هی ترانه می شوند

بعد از این سفر زمین به آسمان نمی خورد

ـ بی خیال روزهای سبز عشق و عاشقی

می روی ولی بدان دلم تکان نمی خورد..


موخره: دوستان عزیز! ضعف غزل را به بزرگی خود ببخشید....این کار متعلق است به ابتدای دوران شعر بودنم و نمی دانم چرا آن را در وبلاگ قرار داده ام....شاید به خاطر نوستالژی....یا علی
لينك مطلب | نوشته شده در ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط مهدی مزارعی |


هزار و سيصد و هشتاد و چند سالي هست

        كه از هزار و سيصد و شصت و شش پشيمانم

سلام...

تو اين مدت كه به روز نبودم اتفاقات زيادي افتاده ..مهمترينش جشنواره ي فيلم فجر بود كه ليست برندگانش كلي خوشحالم كرد...ابراهيم حاتمي كياي عزيز مثل هميشه سيمرغ ها رو درو كرد و نشون داد كه چند مرده حلاجه... اصغر فرهادي هم( كه بعد از شهر زيبا خيلي بهش علاقه پيدا كردم) گل كاشت با چهارشنبه سوريش... هر چند فرصت دست نداد كه فيلماي جشنواره رو ببينم ولي در عوض يه فيلم قشنگ ديدم كه توصيه مي كنم شما هم ببينيد: خاطرات موتورسيكلت... در باره ي سفر ارنستو چه گوارا و رفيقش به كشورهاي آمريكاي لاتين...فيلم جاده اي قشنگي بود..يه رمان قشنگ هم به نام : به آهستگي از ميلان كوندرا خوندم كه جالب بود... و.. و چندين و چند كامنت داشتم كه پر بود از فحش و ليچار... و از اون جايي كه من اولين نفري نيستم كه كه بهش فحش ميدن و آخري هم نخواهم بود فقط مي تونم ابراز تاسف كنم واسه  اين قبيل افراد كه دارن اكسيژن حروم مي كنن...داشت يادم مي رفت شعرم رو بنويسم..يه غزله كه تموم شدنش رو مديونم به یک نفر كه تمام دنياست...و تقديم به همه ي كساني كه از اين جابجايي ها فراوون ديدن..

 

     سرما دويده كنج اتاقي كه آتش و ...      

        سودابه اي كه مي گذرد از سياوش و...     

         تكنو و سبك جاز، صدا ، سوت ، غلغله         

          همراه با نواي دل انگيز دلكش و ...             

   اسكندري لطيف و پس كوچه هاي عشق

  مجنون نا به كار و وحشي و سركش و...

            خطي به دور (عشق) و (خوبي؟ فداي تو)        

            احيا شده كثافتِ گندِ تنِ لش و ....            

       شاعر نشسته بين غزل هاي مسخره    

آن جا كنار قافيه هايي مشوش و ...

دارد غزل به آخر خود مي رسد ولي

يك قافيه كم آمده ؛ جايش (...) و...

و مرد مست گريبان محتسب را گرفت و با خود برد ميخانه

يا علي-تابعد... 

                  

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط مهدی مزارعی |


سلام پنجم... ۱-ممنونم از نظرات قشنگتون که هر کدوم برام یه دنیا ارزش داره۲-آخرین غزلم رو واس این پست در نظر گرفتم و طبق معمول منتظر نظراتتون هستم فراوون...۳. داشت فراموشم میشدفکر کنم همه قبول داشته باشن که درخت هرچی پربار تر باشه شاخه اش افتاده تر می شه... آره... امیدوارم که منظورم رو فهمیده باشید حضرات استاد...

صد بار چشمم مثل صدها بار دیگر...

هی خیره بر..اما شما با یار دیگر...

- مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع

آقا ولم کن...شاعری ول...کار دیگر...

دیگر گذشته کار من از وزن و قالب

باید بگردم در پی افسار دیگر...

(خود کرده را تدبیر...)نکته در همین است

هرگز نروید جو به گندمزار دیگر...

حالا که بن بست است خط روبرویم

راهی نباشد جز به سمت دار"دیگر...

ابیات بالا هی کماکان مثل زنجیر

دارد دوباره می شود تکرار دیگر... 

یا علی - تا بعد...

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مهدی مزارعی |


وقتی فهمبدم رضا سعیدی عزیز از قفس آزاد شده"نمی دونم چرا نتونستم جلوی این بغض باستانی توی حنجره ام رو بگیرم"من خیلی دوستت داشتم رضا سعیدی عزیز..فوت  این هنرمند گرامی رو به همه تون و مخصوصا خانواده ی داغدارش تسلیت می گم و اما شعر: این شعر رو دارم براتون از تبریز می نویسم و حاصل روزهای سرگردانی و پرتشویش اخیرمه" بازم مثل همیشه منتظر نظرات سبز شما هستم و تقدیمش می کنم به  روح بزرگ رضا سعیدی و همه ی دوستانی که این روزها رو پشت سر گذاشتن...

چونان پرنده ای که ندارد به تن پری

افــتــاده ام کــنــار خــیـابـان آخری

انگار سرنوشت مرا بد...ولـی شما

نگذر از این پرنده ی بدبخت سرسری

وقتی زمین شکافت و مامای پیر و زشت

ناف مرا بریــد بــه تــیــپا و توســـری

ایمــان جـاودانه ی اجداد خویش را

دادم به دست شیوه ی منسوخ دلبری

کردم کبــوترانــگـــی ام را فدای تو

« از هر زبان که می شنوم نامکرری»*

‌***

حالا که فصل کوچ رسیده است می روم

دیگر صــلاح نیست در این جا کبوتری

دیگر صــلاح نیست در این جا که بپرم

دیگر صـلاح نیست در این جا که بپری...

 

لينك مطلب | نوشته شده در ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط مهدی مزارعی |


این روزا در حالت بدی به سر می برم انگار ذهنم پاک تعطیله.این غزل رو ۲ ماه پیش کار کردم . امیدوارم با نظراتتون یه کاری کنید که به خودم بیام...

يك تكه گوشت دختري كه نشسته بود

زير درخت،مجاور جنگل،كنار رود

نزديك مرگ بكارت و حس زن بودن

سفتي سينه و برجستگي و دور كبود

لبريز لذت شهوت و سوگلي گشتن

فهميدن مد ارضا با تمام وجود...

***

عمري در انتظار مانده بود كه سق بزند

يك تكه استخوان پلاسيده هرچه كه بود

انگار باورش نمي شد آن چه كه ديد

يك تكه گوشت بي سر خر كنار رود

از روي پل كه گذشت دختر او را ديد

وق وق صداي سگ و مردي شبيه دود

**

رفت آمدي پر از احساس سرخ عِ شِ قِ

دختر وجود نداشت در اين جا فقط زن بود

**

اين جا سكانس آخر فيلمي رمانتيك است

سگ سگ دو مي زند و دختر شبيه عود

***

يك تكه گوشت دختري كه نشسته بود

زير درخت،مجاور جنگل،كنار رود...

لينك مطلب نوشته شده در ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط مهدی مزارعی |


این غزل را تعمدآ به عنوان اولین کارم می زنم . امیدوارم که با نظرات سبزتون منو کمک کنید:

ساعت حدود دوازده و مرد در باران

در انتظار قطار ارومیه - تهران

تاخیر کرد دوباره قظار و عودت داد

برگ بلیط منقش به آهن ایران

مثل همیشه کنج لبش kent نهاد" بعد

بین خطوط عجیب و مکرر باران

یک آگهی ( حراج-اکازیون) را دید

- خانم جسارت است دلار یا تومان؟

یک ساعتی گذشت و مرد در رعشه

مهمان سفره ی چربی به صرف دو پستان

احساس گنگ و غریبی در او تلالو یافت

با عطر تند زنانه و مزه ی شامپان

- وقتت تمام شده آقا" دوباره در کوچه

ساعت حدود چهار است و مرد سرگردان

ساعت حدود چهار است و پیش یک تاکسی

- لطفآ مرا ببریدم به سمت گورستان

لينك مطلب نوشته شده در ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مهدی مزارعی |


سلام

می خواهم از امروز اینجا نفس بکشم و و از این جا دنیا را ببینم" می خواهم وقتی روی این صندلی های خشک می نشینم و مطالبم را می نویسم حس کنم که بهترین جای دنیا نشسته ام و دارم  صفا می کنم" حافظ می خوانم و کاهو و سکنجبین می خورم .  این از ب بسم الله .. مطمئنم که با شما به همه ی چیزهایی که می خواهم می رسم... مطمئنم!

لينك مطلب نوشته شده در ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط مهدی مزارعی |


Home | Archive | Email